السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
575
تفسير الميزان ( فارسي )
مىبينى ، بلكه اگر مىديدى حال ايشان را آنچه از وضعشان كه ديدنى است اينطور به نظرت مىرسيد كه مستند . * ( « تَحْسَبُها جامِدَةً » ) * - يعنى كوه ها را مىبينى و آنها را جامد گمان مىكنى ، اين جمله بعد از جمله قبلى ، جمله اى است معترضه و معناى آن دو اين است كه : « تو در آن روز كوه ها را - كه امروز جامد گمان مىكنى - ، مىبينى چون ابر به حركت درمىآيند » ، ممكن هم هست آن را جمله اى حاليه گرفت ، كه در اين صورت معنايش اين مىشود : « تو در آن روز كوه ها را - در حالى كه جامد گمانش مىكنى - مىبينى چون ابر به حركت درمىآيند » . و جمله * ( « وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ » ) * حال است از كلمه « جبال » و عامل آن فعل « ترى » است و معنايش اين است كه : تو كوه ها را وقتى در صور دميده مىشود ، در حالى مىبينى كه سير مىكنند مانند سير ابرها در آسمان . كلمه « صنع » ، در جمله * ( « صُنْعَ اللَّه الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ » ) * ، مفعول مطلق براى فعل تقديرى است و تقدير كلام « صنعه صنعا » مىباشد ، يعنى آن را آفريد آفريدنى و در اين جمله تلويح و اشاره اى است به اينكه اين صنع و اين عمل از خداى تعالى تخريب و ويرانى عالم است ، ليكن چون تكميل آن را در پى دارد و مستلزم اتقان نظام آن است ، نظامى كه در آن هر چيزى به منتها درجه كمال خود مىرسد ، آن كمالى كه اگر كمال سعادت باشد ، و اگر كمال شقاوت ، زمينه اش را قبلا فراهم كرده بود ، از اين رو اين ويرانى را صنع و آفرينش ناميد ، چون اين خود صنع خداست ، آن صنعى كه هر چيزى را متقن كرده ، پس خداى سبحان اتقان را از هر چه كه متقن كرده سلب نمىكند و فساد را بر آنچه اصلاح فرموده مسلط نمىسازد ، پس اگر دنيا را خراب مىكند براى اين است كه آخرت را تعمير نمايد . * ( « إِنَّه خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ » ) * بعضى « 1 » از مفسرين گفتهاند : اين جمله تعليل مطالب قبل است ، كه نفخ صور و ما بعد آن را صنع محكم خدا مىدانست و معنايش اينست كه : از اين جهت صنع محكم او است ، كه او به ظواهر و بواطن افعال مكلفين آگاه است ، و همين آگاهى اقتضاء مىكند كه آن بواطن و كيفيات اعمال را آن طور كه هست و حسن و قبحى كه دارد ، ظاهر كند و آثار آن حسن و قبح را كه همان ثواب و عقاب است بعد از بعث و حشر و به راه انداختن كوه ها بر آن اعمال مترتب كند . ليكن خواننده توجه دارد كه اين گونه تفسير كردن ، بيهوده خود را به زحمت انداختن
--> ( 1 ) روح المعانى ، ج 20 ، ص 36 .